تبليغاتX
السلام عليک یا رقیه بنت الحسین
 

روزى پيغمبر اكرم )ص ) در وقت بين الطلوعين سراغ اصحاب صفه رفت پيامبر، زياد سراغ اصحاب صفه مى رفت . در اين ميان ، چشمش ‍ به جوانى افتاد. ديد اين جوان يك حالت غير عادى دارد: دارد تلوتلو مى خورد، چشمهايش به كاسه سر فرو رفته است و رنگش ، رنگ عادى نيست . جلو رفت و فرمود: كيف اصبحت چگونه صبح كرده اى ؟ عرض كرد اصبحت موقنا يا رسول الله در حالى صبح كرده ام كه اهل يقينم ؛ يعنى آنچه تو با زبان خودت از راه گوش به ما گفته اى ، من اكنون از راه بصيرت مى بينم . پيغمبر مى خواست يك مقدار حرف از او بكشد، فرمود: هر چيزى علامتى دارد، تو كه ادعا مى كنى اهل يقين هستى ، علامت يقين تو چيست ؟ ما علامه يقينك ؟ عرض ‍ كرد: ان يقينى يا رسول الله هو الذى احزننى و اسهر ليلى و اظما هو اجرى ، علامت يقين من اين است كه روزها مرا تشنه مى دارد و شبها مرا بى خواب ؛ يعنى اين روزه هاى روز و شب زنده داريها، علامت يقين است . يقين من نمى گذارد كه شب سر به بستر بگذارم ؛ يقين من نمى گذارد كه حتى يك روز مفطر باشم . فرمود: اين كافى نيست . بيش از اين بگو، علامت بيشترى از تو مى خواهم . عرض كرد: يا رسول الله ! الان كه در اين دنيا هستم ؛ درست مثل اين است كه آن دنيا را مى بينم و صداهاى آنجا را مى شنوم ؛ صداى اهل بهشت را از بهشت و صداى اهل جهنم را از جهنم مى شنوم . يا رسول الله ! اگر به من اجازه دهى ، اصحاب را الان يك يك معرفى كنم كه كدام يك بهشتى و كدام جهنمى اند. فرمود: سكوت ! ديگر حرف نزن .

بعد پيغمبر به او فرمود: جوان ! آرزويت چيست ؟ چه آرزويى دارى ؟ عرض ‍ كرد: يا رسول الله ! شهادت در راه خدا.(1 )
آن ، عبادتش و اين هم آرزويش ؛ آن شبش و اين هم روز و آرزويش . اين مى شود مؤ من اسلام ، مى شود انسان اسلام ؛ همانكه داراى هر دو درد است ، ولى درد دومش را از درد اولش دارد؛ آن درد خدايى است كه اين درد دوم را در ايجاد كرده است . (2)

-1اصول كافى ج 2 ص 53.
-2 شهيد مطهرى انسان كامل قسمت نهم انسان سالم
|+| نوشته شده توسط حسن در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 

 

 

زندگی نامه و وصیت نامه ی

 سردار شهید هاشم  اعتمادی

تاریخ شهادت : 25/10/65

محل شهادت : شلمچه

مسئولیت : فرمانده تیپ

خدایا از آن واهمه دارم که نکند در مقابل دشمن پاهایم بلغزد در حالیکه همیشه در قنوتهایم الهم اجعلنی من جندک و ... را زمزمه می کنم ...

هاشم در تیپ 33 المهدی در حال مجاهدت و تلاش بود ،رزمندگان اسلام عملیات والفجر 2 را با موفقیت پشت سر گذاشته بودند سپس به واسطه ی تجربیات و رشادتهایی که از خود نشان داد در قرارگاه خاتم به ادامه ی فعالیت پرداخت. بعد از آن به معاونت عملیات لشکر فجر و مسئول محورهای عملیاتی در آمد و سپس بعنوان مسئول ستاد لشکر فجر در خدمت اسلام بود و این در زمانی بود که نیروهای مردمی را جهت عملیات پیروزمند والفجر 8 سازماندهی می کرد پس از این عملیات بر حسب ضروری و تأکید حضرت امام روحی فدا به فرماندهی یکی از گردانها ی مستقل قائم منصوب  و بعد از مدت کمتر از 2 ماه این گردان را به تیپ تبدیل کرد، بلافاصله نیروها یش درعملیات کربلای 5 حضور فعال داشتند پس از پایان عملیات کربلای 4 جهت دیدار خانواده به مدت 2 روز به شیراز آمد جهت خداحافظی به شیراز آمد، با خانواده دوستان و آشنایان بگرمی خداحافظی کرد. شب موعود 24/10/65 فرا رسید نیروهای تیپ امام حسن(ع) عملیات خود را همگام با سایر تیپها و لشکرها با رمز مقدس یا زهرا(س) اغاز کردند فرمانده این تیپ یعنی هاشم به اتفاق 2 تن از یاران با وفایش شهید غیبی و شهید روزیطلب دوش به دوش در کنارش به فتح سنگرها و خاکریزهای دشمن یکی پس از دیگری می پرداختند نخست روزیطلب به لقای پروردگار نائل شد و دست هاشم ترکش خورد دوستانش اصرار کردند که جهت مداوا به عقب برگردد ولی آن شب، شب موعود بود در حالی که دشمن را به ستوه آورده بود ، به عباس علمدار کربلا اقتدا کرد چشمان زیبایش هدف تیر ظالمان و نوکران استعمار قرار گرفت و به دیدار قرب رب العالمین شتافت.

خداوندا شهادت در راه خودت را به ما عطا فرما

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

                                                                                                                            

 

به نام خدایی که جز به فزونی بخشش او امیدوار نیستم به نام خدایی که عالم به تسبیح و ستایش او پیشانی به سجده نهاده است؛ و با سلام و درود به یگانه منجی عالم بشریت خاتم الاوصیا و صاحب الزمان روحی و ارواح العالمین له الفداء انکه قلبهای شکسته بدو توسل جوید و او که هنگام پرپر شدن گلی از گلزار خمینی دامانش را میگشاید و آن دست یافته به عزت ابدی را نزد پروردگار روانه میسازد و شکر خداوند تبارک و تعالی را که توفیقی نصیب فرمود و مرا از زمره ی نیکان و شیفتگان خود دانست و در ما مأموریت مهدی صاحب الزمان به عنوان معیتی پذیرفت. اکنون که دست بر قلم برده ام و به نوشتن اولین و آخرین یادگار خود اقدام میکنم می دانم که ممکن است دیگر دردنیا نباشم با وجود اینکه می دانم این دنیا دوست داشتنی و زیباست این مطلب را تاکنون دریافته ام که زیبایی دنیوی چون کفی است و همچون سرابی است فریبنده و آخرت زیبا تر، گر چه این دنیا ماندنی نیست آنچه می ماند آخرت است و زندگانی در آن سراست. اشکهای شوق همچون باران بهاری از دیدگانم روان است و این دعاها از دیدگانم روان است و این دعاها در لبانم زمزمه می شود که اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک : خداوندا شهادت در راه خودت را که مختص حامیان درگاهت است به من عطا فرما خداوندا گناهانم را که مانند دوده قلبم را سیاه کرده بر من ببخشای، و تو خانواده ام اگر روزی توفیق دیدن اماممان را پیدا کردید به او بگویید که سربازی داشتی که آرزوی دیدنت را داشت اما گناهانش باعث شد که نتواند تو را ببیند به او بگویید که برایم دعا کند که خداوند گناهان مرا ببخشد. امت اسلامی آگاه باشید و بدانید که نعمت های باری تعالی در سرزمین ایران همچون باران روان است بدانید قدر و منزلت این نعمت را، برایش دعا کنید که انشاءالله تا انقلاب مهدی او را حافظ باشد. وای بر شما از خدا بی خبران به شما کوردلان این توصیه را دارم که اگر چنانچه علیه این انقلاب که خونهای هزاران شهید غرغ به خون تپیده است حرکتی کنید، در خط یزید و مشرکین گام برداشته اید و خود را آزار می دهید چون حق پیروز است و باطل نابود ، یزیدیان تاریخ نابود و رو سیاهان هرگز روی عزت را نخواهید دید. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته،

هاشم اعتمادی (9/9/65).

Email : omebaniha@yahoo.com

 نوشته ی : هیئت محبان فاطمة الزهرا (س)

|+| نوشته شده توسط حسن در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386  |
 

به نام خدا

سردار شهید حاج مهدی زارع

تاریخ شهادت : 4/10/65

محل شهادت : شلمچه

مسئولیت : فرمانده محور

 

 

بر اساس روایت :

خواهر مرادی(همسر شهید)

 

شانزده سال بیشتر نداشتم. کم سن و سال بودم و از راه و رسم زندگی و پیچیدگی های ان هیچ چیز نمیدانستم. اگر کسی به خواستگاری می امد، پدر و مادرم بدون تامل پاسخ منفی می دادند. مهدی پسر خاله ام بود. چند سالی در نزدیکی ما در خانه ای اجاره ای زندگی می کرد. با روحیه و اخلاقش تا حدودی اشنا بودم، اما تصور نمی کردم به خواستگاری من بیاید. او ده سال از من بزرگتر بود و مثل یک برادر به او نگاه می کردم. ولی تقدیر، این بود که من شریک زندگی او شوم و او شریک که نه، بلکه همه چیز زندگی من شود. به من روح ببخشد. زندگی ببخشد و صداقت و پاکی بیاموزد. اوایل سال 58 بود که برادر بزرگتر مهدی مسئله ازدواج ما را پیش کشید. اما قضایا طوری به هم گره خورد که راضی به ازدواج شدم. در این میان انچه که بیشترین تاثیر را در پذیرش من داشت اخلاق شایسته و رفتار متین مهدی بود. از این رسم و رسومات چیزی بلد نبودم و برایم تازگی داشت. اما حرفهایی زد که به دلم نشست، حرفهای تازه ای که تا ان موقع کمتر شنیده بودم. انجا بود که روزنه ای به رویم گشوده شد و از پنجره دید مهدی به اسمان ابی زندگی نگریستم...  خیلی زود کارها

انجام شد و ازدواج کردیم. از همین رو پس از سه-چهار ماه که از ازدواجمان گذشته بود وارد سپاه شد و روند تکامل خود را از انجا دنبال کرد. او به محض صدور فرمان مهم حضرت امام(ره) در مورد قضایای کردستان، داوطلبانه راهی شد و به مدد مردم مظلوم کرد شتافت. از کردستان که برگشت در سپاه شیراز به کارش ادامه داد تا اینکه جنگ شروع شد. مهدی درنگ نکرد و در سومین روز تجاوز عراق، به جبهه رفت. تصور میکردم که پس از مدتی باز میگردد و حضور او در جبهه مانند کردستان کوتاه و زودگذر است. اما اشتباه می کردم. او سرشار از نور بود و گویی زندگی اش را تازه اغاز کرده بود. سرود لبیک بر لب داشت و شوق سفر در سینه...  تا اینکه در اهواز خانه ای اجاره کرد و به انجا رفتیم. در ان شهر از نظر مادی و امکانات زندگی با مشکلات زیادی روبرو بودیم...

یک روز گفتم : حاجی تو عاشق شهادتی و برای ان لحظه شماری می کنی امّا ما چی ... زندگی، بچه ها ... فکر اینکه روزی نباشی بدنم را می لرزاند. تو بیشتر جبهه ای و کمتر بچه ها را می بینی امّا با این حال، رفتارشان با تو به گونه ای است که انگار هر روز با انها هستی. بیشتر به تو نزدیکند تا به من. یادش اوردم روزی را که فاطمه گریه می کرد و در بغل او ارام گرفته بود گفت : از شما که دور می شوم دایم در اضطراب و نگرانی هستم. لحظه ای شما را از یاد نمی برم. دلتنگ میشوم. در نماز شما را دعا میکنم و بچه ها همواره در خاطرم هستند. دلم برای انها می تپد و به تنهایی تو و معصومیت بچه ها فکر می کنم، امّا امروز صیانت از اسلام واجب تر است و هیچ چیز نباید مانع حضور ما در جبهه شود. ما پیرو اقا امام حسین(ع) هستیم که همه چیز خود را در راه اسلام فدا کرد ...

 

نوشته ی : هیئت محبان فاطمه الزهرا (س)

Email : omebaniha@yahoo.com

 

 

|+| نوشته شده توسط حسن در دوشنبه ششم فروردین 1386  |
 چون روز قیامت می رسد
از حضرت صادق(ع) روایت شده که رسول خدا(ص) فرمود:

 چون روز قیامت می رسد برای فاطمه(س) قبه ای از نور برپا میشود و حسین(ع) در حالی که سر بریده ی خود را در دست دارد به صحرای محشر می اید. چون فاطمه(س) حسین(ع) را می بیند فریادی میزند که تمام فرشتگان مقرب و پیغمبران مرسل از گریه ی او به گریه در می ایند. پس از ان خداوند متعال حسین(ع) را به بهترین صورتی برای فاطمه(س) ممثل می کند و حسین در حالی که سر بر بدن ندارد با کشندگان خود مخاصمه می نماید. و خداوند کشندگان او و کسانی که اماده ی کشتن او شدند و انان که در قتل او شرکت داشتند همه را نزد فاطمه(س) جمع میکند. چون حاظر شدند من فرد فرد انها را می کشم باز زنده می شوند. امیرالمومنبن(ع) انها را به قتل می رساند سپس زنده می شوند. حسن(ع) انها را میکشد باز زنده می شوند. حسین(ع) انها را میکشد سپس زنده می شوند. هر کدام از ذریه ی(یاران) ما یک مرتبه انها را به قتل می رساند. در این هنگام غضب ما بر طرف میشود و اندوهها فراموش می گردد. پس از ان امام صادق(ع) فرمود: خدا رحمت کند شیعیان ما را. به خدا قسم در مصیبت ما شریکند به واسطه ی حزن و حسرت طولانی انها.

|+| نوشته شده توسط حسن در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385  |
 
عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است
|+| نوشته شده توسط حسن در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 یا ثارلله
همه عذاداری در ایام و لیالی محرم و صفر , هیات های مذهبی در تمام شبهای سال, در خانه ها و مساجد, مصرف قند و شکر برای این منظور از حساب بیرون است, سیاهی ها بر در و دیوار مساجد و تکایا و خانه ها بهت اور است !!!

پرچم های سبز و سیاه و تمام این شور و غوغا چرا؟

مردم از اهل بیت اطهار چه دیده اند که هرگز از یادشان نمیرود؟ البته حساب پاداش اخروی یک طرف و به جای خود, اما بهره مند بودن مردم از کرامات و عنایات انان در همین دنیا ارادتمندان را امیدوار میکند

از این ماه(محرم) استفاده کنید و لذت ان را با لذت دنیایی مقایسه کنید, واقعیت مثل روز روشن میشود البته با نور امام حسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین(ع)

|+| نوشته شده توسط حسن در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 کرامات حضرت رقیه(س)

کرامات حضرت رقیه(س)

ستاره ی درخشان شام

مرحوم ایت الله حاج میرزا هاشم خراسانی در(( منتخب التواریخ)) مینویسد:

عالم جلیل ,شیخ محمد علی شامی که از جمله ی علما و محصلین نجف اشرف است به حقیر فرمود : جد امی بلا واسطه ی من , جناب اقا سید   ابراهیم دمشقی ,  که نسبش منتهی میشود به سید مرتضی علم الهدی و سن شریفش از نود افزون بود و بسیار شریف و محترم بودند , سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند .

شبی دختر بزرگ ایشان , جناب حضرت رقیه بنت الحسین (ع) را در خواب دید که فرمود : (( به پدرت بگو به والی بگوید میان قبر و لحد من اب افتاده و بدن من در اذیت است ; بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر کند  .))

دخترش به سید عرض کرد , و سید اهل تسنن به خواب ترتیب اثری نداد . شب دوم , دختر وسطی سید باز همین خواب را دید . به پدر گفت , و او همچنان   ترتیب اثری نداد. شب سوم , دختر کوچکتر سید همین خواب را دید و به پدر گفت , ایضا ترتیب اثری نداد. شب چهارم خود سید مخدره را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند : (( چرا والی را خبر نکردی؟!))

صبح سید نزد والی شام رفت و خوابش را برای والی شام نقل کرد. والی امر کرد علما و صلحای شام ,   از سنی و شیعه , بروند و غسل کنند و لباسهای نظیف در بر کنند , انگاه به دست هر کس قفل درب باز شد , همان کس برود و قبر مقدس او را نبش کند و جسد مطهرش را بیرون بیاورد تا قبر مطهر را تعمیر کنند.

بزرگان و صلحای شیعه و سنی , در کمال اداب غسل نموده و لباس نظیف در بر کردند . قفل به دست هیچ کس باز نشد, مگر به دست مرحوم ابراهیم. بعد هم به حرم مشرف شدند , هر کس کلنگ بر قبر میزد کارگر نمیشد تا ان که سید مزبور کلنگ را گرفت و بر زمین زد و قبر کنده شد . بعد حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند, دیدند بدن نازنین مخدره میان لحد قرار دارد, وکفن ان مخدره مکرمه صحیح و سالم میباشد, لکن اب زیاد میان لحد جمع شده است.

سید بدن شریف مخدره را از میان میان لحد بیرون اورد و بر روی زانوی خود نهاد و سه روز به همین قسم بالای زانوی خود نگه داشت و متصل گریه میکرد تا ان که لحد مخدره را از بنیاد تعمیر کردند . اوقات نماز که میشد, سید بدن مخدره را بر بالای شئ نظیفی میگذاشت و نماز میگزارد. بعد از فراق باز بر میداشت و بر زانو مینهاد تا ان که از تعمیر قبر و لحد فارق شدند. سید بدن مخدره را دفن کرد و از کرامت این مخدره در این سه روز سید نه محتاج غذا شد و نه محتاج اب و نه محتاج وضو. بعد که خواست مخدره را دفن کند , سید دعا کرد خداوند پسری به او مرحمت فرمود, مسمی به سید مصتفی.

                                                                         

|+| نوشته شده توسط حسن در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 اشک ریختن برای امام حسین علیه السلام

جزای انکار فضیلت اشک ریختن برای امام حسین علیه السلام

بعضی از ثقات از سید علی حسینی روایت کرده اند : من مجاور مولای خود علی بن موسی الرضا(ع) بودم چون روز عاشورا شد, مردی از اصحاب ما مقتل حضرت امام حسین(ع) را میخواند و به این روایت رسید که حضرت باقر(ع) فرمود که هر که از دیده های او در مصیبت حسین (ع) به قدر پشه ای اشک بیرون اید, حق تعالی گناهان او را بیامرزد اگر چه مانند کف دریاها باشد.

در ان مجلس مرد جاهلی که مدعی علم بود و به عقل ناقص خود اعتقاد تمام داشت گفت: این حدیث نباید صحیح باشد , چگونه گریه بر ان حضرت این قدر ثواب دارد؟

ما با او مصاحبه ی بسیار کردیم وازضلالت خود بر نگشت. برخاست, وقتی روز شد به نزد ما امد زبان به معذرت گشود و اظهار ندامت از گفته های شب نمود و گفت : هنگامی که شب از نزد شما رفتم و در رختخوب خوابیدم , در خواب دیدم که قیامت بر پا شده است و مردم را همه در یک صحرا جمع کرده اند و ترازوهای اعمال را اویخته اند و صراط را بر روی جهنم کشیده اند و دیوانهای عمل را گشوده اند و اتش جهنم را افروخته اند و قصرهای بهشت را به جلوه در اورده اند در ان وقت تشنگی عظیم بر من غالب شد , چون نظر کردم به جانب راست خود حوض کوثر را مشاهده کردم و بر لب حوض دو مرد و یک زن را دیدم که ایستادهاند و نور جمال ایشان صحرای محشر را روشن کرده است و لباس های سیاه پوشیده اند و میگریند.از مردی  پرسیدم : اینها کیستند که بر کنار کوثر ایستاده اند؟

گفتند: یکی محمد مصتفی و دیگری علی مرتضی و ان زن فاطمه زهرا(علیهم السلام) است.

گفتم : چرا سیاه پوشیده اند و میگریند؟

گفت: مگر نمیدانی که امروز روز عاشورا است و روز شهادت شهید کربلاست.

پس به نزدیک حضرت فاطمه(س) رفتم و گفتم : ای دختر رسول خدا! تشنه ام.

ان حضرت از روی غضب به من نگاه کرد و گفت: ((تو نیستی که انکار میکردی فضیلت گریستن بر مصیبت فرزند پسندیده ی من و نور دیده ی من حسین(ع) شهید مظلوم را؟))

از وحشت این خواب بیدار شدم و از گفته ی خود پشیمان گردیدم . اکنون از شما معذرت می طلبم که از تقصیر من در گذرید.

 

|+| نوشته شده توسط حسن در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 شفای مریض توسط سید الشهدا

شفای مریض توسط سید الشهدا

 

در محرم سال 78 واقعه ای در شهر زیبا در غرب تهران رخ داد که به این گونه بود:

خانمی به بیماری نا علاجی دچار شده و در خانه بود. دکترها او را جواب کرده بودند , در شب عاشورا دسته ی عذا داری از جلوی در انها در حال گذشتن بود , این خانم به یاد سال گذشته افتاد که در ان سال این خانم اسپند دود کرده بود و شربت به عذاداران داده بود. وی امسال در خانه نشسته بود و انتظار مرگ را میکشید در حالی که از عمرش چیزی نگذشته بود و از خداوند شفای خود را میطلبید و میگفت: چه میشد که اگر امسال هم مانند سال گذشته در میان عزاداران امام حسین و اهل بیتش بودم.

در همین حال که اهل خانه در جلوی درب و در حال نظاره ی عذاداران بودند; ناگهان شخصی بلند قامت و سفید پوشی وارد اتاق این خانم شد و به او در یک کاسه ی طلایی ابی داد , خانم پرسید شما که هستید؟

اقا فرمود: ((من سقای دشت کربلا ابوالفضل هستم.))

این خانم با نوشیدن این اب شفا یافت

|+| نوشته شده توسط حسن در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 
 
بالا